یه وقتایی تو زندگیم بود که زل میزدم به سقف اتاقم و
با خدا حرف میزدم، گریه میکردم میگفتم خدایا یعنی منو
نمیبینی؟ دلت نمیسوزه به حالم؟ یه زمانایی بود که گریه
هام از سر ناراحتیا و غمام بود، فکر میکردم نمیگذره
فکر میکردم نمیتونم تحمل کنم ولی گذشت...تحمل کردم
صبر کردم و گذشت...اون روزا از خدا گله میکردم که
حواسش بهم نیست غافل از اینکه خدا خیلی حواسش بود
خیلی...!
امشب زل زدم به سقف مث قدیما...یادم افتاد...گریه هام...
حرفام با خدا...گریه ام گرفت اما این دفعه از سر
خوشحالی...از سر قدردانی...خدایا شکرت
برچسب:
نویسنده: حامد ایمانی
تاريخ: شنبه
2 اسفند
1399 ساعت: 18:33