خرید بک لینک
یه وقتایی تو زندگیم بود که زل میزدم به سقف اتاقم و با خدا حرف میزدم، گریه میکردم میگفتم خدایا یعنی منو نمیبینی؟ دلت نمیسوزه به حالم؟ یه زمانایی بود که گریه هام از سر ناراحتیا و غمام بود، فکر میکردم نمیگذره فکر میکردم نمیتونم تحمل کنم ولی گذشت...تحمل کردم صبر کردم و گذشت...اون روزا از خدا گله میکردم که حواسش بهم نیست غافل از اینکه خدا خیلی حواسش بود خیلی...! امشب زل زدم به سقف مث قدیما...یادم افتاد...گریه هام... حرفام با خدا...گریه ام گرفت اما این دفعه از سر خوشحالی...از سر قدردانی...خدایا شکرت

برچسب: نویسنده: حامد ایمانی تاريخ: شنبه 2 اسفند 1399 ساعت: 18:33

اینجارو دوست دارم چون همیشه وقتی یه سری حرفا تو دلمه و نمیدونم به کی بگم اولین جاییه که به ذهنم میرسه درسته همش میخوام زود به زود سر بزنم ولی این روزا زندگیم انقدر شلوغ و آشفته شده که به ذهنم نمیرسه خودمو جایی خالی کنم... گفتم آشفته...بهترین توصیف برای افکار این روزامه انقدر برنامه ها دارم و انقدر درگیری دارم با خودم و از اون طرف انقدر فکرای الکی ذهنمو پر کرده که نمیتونم تمرکز کنم روی کارام...

برچسب: نویسنده: حامد ایمانی تاريخ: شنبه 2 اسفند 1399 ساعت: 18:33

صفحه بندی